سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
مسابقه وبلاگ نویسی ابلاغ غدیر

 

اینجا مرا می خوانید 

کمی آرامتر لطفا!

واژه هایم زخم خورده اند...

 

*  خوش اومدین... 

اینجا همه حرفهای من رو میخونین

امیدوارو خوشتون بیاد

       با اسپیکر روشن لطفا

اینجا هم با من باشین==» خط خطی های من

 

 

 






تاریخ : یادداشت ثابت - پنج شنبه 93/7/4 | 9:27 عصر | نویسنده : محسن | نظرات ()

امشب بیا و کمی هم ثـــــواب کن 

من را به اسم کوچک نامم خطاب کن

لطفا برای بردن موهـــــآت زیر شال

برهان بیاور و من را مجـــــــاب کن

امشب بیا و قیـــــد نفســهام را بزن

پیــــــمانه آور و من را جواب کــن

شبــــــها به خواب من اما میان روز

آنـــــــهم تمام مرا غرق خواب کن

آنـــــدم که جام نفسهام ته کشیـــد

 جانا سبـــــــوی مرا هم تو آب کن

قرآن بیـــــاور و بعد از تــــمام این

ختمی برای بودن حُسن المـآب کن

با یک قلم بنشیـــن پیش روی من

اشعار خستــــــــه من را کتـاب کن

اول به جان تغـــــــــزل مرا ببخش

بعدا بزن تمام غـــــزل را خراب کن

با ایــــــــن قطار میروم اخر فقط شما

لطفا بلیط اخر من را حســــــاب کن






تاریخ : یکشنبه 95/4/27 | 8:50 عصر | نویسنده : محسن | نظرات ()

نا گفته بیا چکی بزن تو زیر گوشم

تا بغض کنم غزل غزل تو را بپوشم

هفتاد کنایه از دو چشم تو بگیرم

هفتاد و دو جرعه از لبان تو بنوشم

وقتی زنفسهای تو پر بوده غزلها

بر گفتن این شعر برای چه بکوشم؟

اینحا نفس از حوصله کاسه برون شد

آنجا نظری کن که برای تو به هوشم

امسال تمام کار من گفتن شعر است

تا بر تن این قافیه ها تو را بپوشم

رد گر شدی از کوچه ما آن در اول

جای من و اما نه همان مرد چموشم

ته مانده یک مرد و پایان دو فنجان

یه جرعه دیگر به کجا باده فروشم؟

اما دو سه خط مانده به پایان تو بیا و

بگذار نوازش کند این صدات گوشم

تنها دو سه خط مانده به پایان،نمیایی؟

ان حسرت یکباره چشمات به دوشم

« سید محسن موسوی»






تاریخ : سه شنبه 95/4/8 | 12:10 صبح | نویسنده : محسن | نظرات ()

همه چیز داشت خوب پیش میرفت

کم کم داشتم فراموش میکردم

اما...

همه چیز از این باد لعنتی شروع شد!

وقتی که شمیم عطر تو را در مشامم پر کرد

انجا که فهمیدم تو هم گاهی یواشکی از ان دور دست ها...

آری...توهم...

نمی دانم شاکی از این باد باشم یا ممنونش!

فقط میدانم قهوه هایی که تنهایی مینوشم هنوز تلخ است

تلخ... 

 






تاریخ : جمعه 95/3/28 | 12:2 عصر | نویسنده : محسن | نظرات ()

مهم بود که عصر ها بنشینی توی تراس خانه

 هی زل بزنی به قهوه ات و اثار الکساندر دومای پدر را زیر و رو کنی و غرق شوی در سه تفنگدارش؛

دو نفره یا تکنفره بودنش اصلا مهم نبود،مهم همان خلوت قشنگ عصرها بود،

 اینکه خودت را تحویل بگیری

اینکه با همان وسواس همیشگی صندلیت را تنظیم کنی رو به بهترین نمای ممکن

که حتما کنار قهوه ات کمی بسکویت هم باشد

اینکه یکی دو ساعتی هم در روز برای خودت بگذاری

خودت باشی و خودت

مهم تو باشی!خودت...

همان مهمترین چیز زندگی... 






تاریخ : دوشنبه 95/3/10 | 10:36 عصر | نویسنده : محسن | نظرات ()

نگاه خسته یک مرد محترم از دور

سقوط اخر پرچم برای این بازی

هزار مرد مصلح هزارمین ترکش

هزار نحوه کشتن به شیوه تازی

تنش میان دو خط جدا شده از هم

و آن لباس مقدس کلاه سربازی

سپید گفتن یک شعر پر ادا اطوار

به رقص بردن یک ناخدا به هر سازی

به فکر رفتن ادم برای بازی مرگ

که اخر این قصه را چرا نمی بازی؟

دوباره هِق هِق یک کودک بیمار

نه گریه چرا!نه جان من نازی!

به صف کشیدن تاریخ ملتی اما

دو نمره کم برای نوشتن مازی!

به مرد خسته به آن ناله های خیس

قسم به لحظه اخر به هر تهِ بازی!

«سید محسن موسوی»






تاریخ : سه شنبه 95/1/24 | 7:2 عصر | نویسنده : محسن | نظرات ()

گاهی وقتها همینطور بی خود و بی جهت که دلت میگیرد می روی موبایلت را بر میداری و میروی سراغ همان کانال که گذاشته ای برای روز مبادا و باز میکنی وهی شعر عاشقانه میخوانی و از انجا که برایت افت دارد گریه کردن به زور جلوی اشکت را میگیری و بعضی وقتها که سر خود گونه ات خیس میشود یکی میزنی توی سر خودت که این مسخره بازی ها چیست؟!ولی امان از این شعر های عاشقانه که انگار لا به لای هر حرفشان یک خروار غم پنهان کرده اند و تا چشمت بهشان میافتد بی اختیار گونه ات خیس میشود...هی زیر چشمی به دور و برت نگاه میکنی که شاهد خیسی گونه ات فقط دیوارهای دور و برت باشند!

پسر بودن عالم دیگری دارد؛شاید فقط خیابان های باران خورده نیمه شب بتوانند تنهاییت را درک کنند،برای غمهایت آغوش های زیادی باز نیست،سرت را روی همین نیمکت های سنگی که میگذاری و هِدفونت را که توی گوشت میکنی میتوانی ساعت ها با همین خیابان خلوت کنی و غصه ها وقصه هایت را بریزی توی دل همین راهروها...

پسر بودن قصه عجیبی دارد...خلاصه توی خیابان که قدم میزنید مواظب زیر پاهایتان باشید... 

 






تاریخ : یکشنبه 95/1/15 | 10:47 عصر | نویسنده : محسن | نظرات ()

 

 «حالم خراب بود و کسی باورش نشد»*

موضوعِ انتخاب بود و کسی باورش نشد

من کرده بودم ازدواج چند روز پیش

لیکن که خواب بود و کسی باورش نشد

اری جواب بودت ای نازنین ولی

آن هم حباب بود و کسی باورش نشد

گفتوم ننه مو زن مخام مستونی برام؟

جارو جواب بود و کسی باورش نشد

هی زنگ زدم در خانه ات چار صبح

قصدم ثواب بود و کسی باورش نشد

من دو بلیط ماه عسل هم گرفته ام

پولش حساب بود و کسی باورش نشد

داغان نمود مرا آن برادرت اما

قلبم کباب بود و کسی باورش نشد

عاشق شده بودم خلاصه اما حیف

احساس ناب بود و کسی باورش نشد

 

پ.ن:*مصرع اول از اقای مجید ترکابادی هستش

 سید محسن موسوی

 






تاریخ : پنج شنبه 95/1/12 | 10:35 صبح | نویسنده : محسن | نظرات ()

منم وزیر کشور شب های مهتابی

کنایه میزنی شب و دوباره میخوابی

ترور میان خلوت تاریک شب بوها

در آخرین تپش قلب شب تو می تابی

به توپ بستن مجلس به دست یک دولت

شکست لحظه آخر در آخرین لابی

سَرَم،سَرَم دوباره همان غده بد خیم

همان رفیق قدیمی دوباره بی تابی

سفیر وعده باران کجای دنیایی؟

بیا بده به غزل ها تو وعده آبی

چگونه ره بنمایامنت خورشید؟

چرا تو سنگر ما را نمی یابی؟

سقوط میکند این دولت اما تو

سفیر وعده باران ولی خوابی

«محسن موسوی» 






تاریخ : شنبه 94/12/8 | 11:24 عصر | نویسنده : محسن | نظرات ()

 

با شما هستم...آری...

لطفا همان طور که میروی لبخند بزن

نگذار این نوشابه های گاز دار اشکم را در بیاورند!

راستی!یک سوال؟به نظرت کلاغ ها هم نوشابه میخورند؟ آخر هربار بعد نوشابه صدایم دورگه میشود! مثل وقتی که از خواب بیدار میشوم یا اینکه داد میزنم،یا وقتی که گریه میکنم...درست مثل کلاغ ها صدایم ناهنجار میشود،البته این مورد اخری را قلم میگیرم،زیاد با گروه خونی من جور نیست!اصولا گریه برای آدمهای ضعیف ساخته شده است!

من اما هربار بعد رفتن تو فقط نوشابه میخورم!

« سید محسن موسوی»

 

 






تاریخ : جمعه 94/11/30 | 9:55 عصر | نویسنده : محسن | نظرات ()
       

.: Weblog Themes By BlackSkin :.