سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

 

با مرگ میخوابم و، با مرگ بیدارم

با زمزمه های تو شب مست سپیدارم

برگشتی و رفتی و از روز فراق تو

ساز و می و بد مستی،اینها همه شد کارم

برگرد و بیا و با ته مانده من تنها

یک نای دگر بشنو از مانده گیتارم

اهای کجا بانو بر خلاف میل موج؟

هر جا که روی اخر من نقطه پرگارم

در ظرف نگاه تو یک چای بنوشم من؟

بگذار شود آرام سررشته افکارم

تو ناز کن و من هی نازت بخرم بانو

دیروز نکردی ناز یک وعده بدهکارم

شاعر شده ام انگار دیوان مرا رو کن

«ابیات به جا مانده از جعبه سیگارم»

پاییز و تو و گیتار فنجان و کمی قهوه

افکار قشنگی که آرام زند دارم

دیگر دل ماندن نیست ای ننگ بر این بودن

یا زود برو ز اینجا یا زود بیا یارم 

«سید محسن موسوی»






تاریخ : جمعه 94/6/27 | 6:4 عصر | نویسنده : محسن | نظرات ()

  «ماااامان اون شارژر من کووو؟»

هه...این روزها از بس دیر به دیر موبایلم را به شارژ میزنم جای شارژرم را یادم میرود!

نمیدانم....نمیدانم من کمتر با موبایلم کار میکنم یا باتری گوشیم بیشتر شارژ نگه می دارد؟ شاید هم از اثرات توافق باشد!

هر چه هست از این دنیای مجازی آب میخورد، اخر چند مدتی میشود که کنارش گذاشته ام، چند هفته ای می شود که

«این باکس» موبایلم را کمتر چک میکنم،حالا دیگر پیام اپراتور های تلفن همراه برایم ناراحت کننده نیست، همین

دیروز تمام پیامهایش را تمام و کمال خواندم! تازه فهمیدم که چقدر مهربان هست و همش برایم پیام تبریک میفرستد

و هی دوست دارد تند تند جایزه بدهد و همیشه نگران حال من است.

تازه دارم یاد میگیرم که نهار و شام را باید کنار خانواده بخورم و چقدر هم حال می دهد که با هر دو دست می شود

این کار را کرد! تازه وقتی که دیگر نگران پست های لایک نشده و پیامهای خوانده نشده نیستی کم کم میفهمی که چقدر

قرمه سبزی دوست داشتی و این مامان زحمتکش چقدر دستپختش بی نظیر است! افکارت که آرام میگیرد تازه

میشنوی که برادر زاده شیرینت با چه لحن قشنگی تو را عمو صدا میکند و وقتی به آغوشش میکشی چقدر شیرینی از

سر و کول زندگیت بالا میرود،وقتی که سر به سر خواهرت میگذاری چقدر خاطره های قشنگی ذهنت را زیر پا میگذارد.

خیابان های شهر را که نگو! چقدر دیدنشان وقتی که از پشت صفحه ای مجازی نیست لذت دارد...عاشق تمام

چیزهای معمولی زندگیم هستم،عاشق تمام لحظات به فکر هم بودن،عاشق تمام خاطرات کودکی...

افکارم را میبرم کمی انسوتر،میان چند درخت و کمی سبزه،چند قطره ای آب زلال و یک دریا زیبایی، میخواهم کمی اکسیژن خالص تنفس کنند.

اما تمام اینها به کنار...یک جای کار میلنگد!

دلم برای تمام مجازی های دور و برم تنگ شده...

 






تاریخ : یکشنبه 94/6/8 | 2:4 عصر | نویسنده : محسن | نظرات ()
       

.: Weblog Themes By BlackSkin :.