سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

با من هم که نباشی

 

دیگر میان شعرهایم ردیف شده ای

 

قافیه هایم را...

 

میان وزن نامت جستجو می کنم!

 

کلماتم را به صلابه می کشم

 

اگر از تو وزن نگیرند

 

حالا منطقم را به گلوله بسته ام

 

اینجا بردار ها،همه به سمت تو میل می کنند!

 

اینجا قانون هم به زانو در امده است!

 

اینجا شهر ع... ش... ق... است...!

 

 






تاریخ : پنج شنبه 92/7/25 | 10:6 صبح | نویسنده : محسن | نظرات ()

چشمهای من دیگر نه می فهمند

 

نه دلشان می خواهد که بفهمند

 

که تو سرابی بیش نیستی...

 

خیره شده اند به صندلی خالی بی تو

 

.

 

.

 

.

 

....مجنونم می پندارندم...!

 

انانی که چشم دیدنت را ندارند

 

دیدنت فقط عشق می خواهد...

 

که هیچ کس ندارد!!!

 

""مهم نیست""

 

همین که با منی

 

دلم قرص است!!!

 






تاریخ : پنج شنبه 92/7/11 | 10:15 عصر | نویسنده : محسن | نظرات ()

 

دست خودت نیست


گاهی حریصانه بو می کنی شاید


عطر تلخ و مردانه اش


لای انگشتانت باقی مانده باشد


دست خودت نیست..!


گاهی دوست داری ضعیف باشی وپناه بری،،


گاهی رهایش می کنی و پشت سرش اب می ریزی


وقناعت می کنی به رویای حضورش به امید اینکه خوشبخت باشد


گاهی نفرین می کنی و ارزو میکنی که هیچ وقت نباشد.


دست خودت نیست.!


زن که باشی تمام دیوانگی های عالم را بلدی...!

 






تاریخ : یکشنبه 92/6/31 | 9:20 صبح | نویسنده : محسن | نظرات ()

 

 

جای تو خالیست


در تنهایی هایی که مرا


تا عمیق ترین دره های بی قراری می کشانند

 

جای تو خالی ست


در سردترین شبهایی


که لبخند های مهربانی را به تبعید می برند



جای تو خالی ست


در دریغ نا مکرری


که به پایان رسیدن را فریاد می کنند



جای تو خالی ست


در هر آن نا کجایی که منم

...

به که پیغام دهم ؟


به شباهنگ ، که شب مانده به راه ؟


یا به انبوه کلاغان سیاه ؟


به که پیغام دهم ؟


به پرستو که سفر می کند از سردی فصل ؟


یا به مرغان نوک چیده ی مرداب گناه ؟

 

به که پیغام دهم ؟


دست من ، دست تو را می‌طلبد


چشم من ، رد تو را می‌جوید


لب من ، نام تو را می‌خواند


پای من ، راه تو را می پوید


به که پیغام دهم ؟


بی تو از خویش ، تنفر دارم


دل من باز ، تو را می‌خواهد


به که پیغام دهم ؟


به که پیغام دهم ؟

 

چشمت تفنگ است


و نگاهت


گلوله ایی


تو


قلبی را نشان رفته ایی


خطا حتی اگر کنی


...

 

هدف به سمت تیر تو پرتاب می شود



هدف در خطای توست


نترس


شلیک کن !

 

بیا جاهایمان عوض


آرادی مشروط من مال تو


رویای آزادی تو مال من


رخوت امنیت من مال تو


هیجان فرار تو مال من


بیا قفس هایمان عوض


...

 

بیا نقب بزنیم به دنیای هم


به شرطی که تو پشیمان نشوی..!

 

 






تاریخ : یکشنبه 92/6/24 | 9:37 صبح | نویسنده : محسن | نظرات ()

 

گفتند : «کلاغ»، شادمان گفتم : «پر»


گفتند : «کبوترانمان»، گفتم : «پر»

 

گفتند : «خودت»، به اوج اندیشیدم


در حسرت رنگ آسمان گفتم : «پر»

 

گفتند : «مگر پرنده ای؟»، خندیدم


گفتند : «تو باختی» و من رنجیدم

 


در بازی کودکان فریبم دادند


احساس بزرگ پر زدن را چیدم


آنروز به خاک آشنایم کردند


از نغمه پرواز جدایم کردند


آن باور آسمانی از یادم رفت


در پهنه این زمین رهایم کردند

 



گفتند : «پرنده» ، گریه ام را دیدند


دیوانه خاک بودم و فهمیدند


گفتم که «نمی پرد» ، نگاهم کردند


بر بازی اشتباه من خندیدند ...

 

 






تاریخ : یکشنبه 92/6/17 | 9:49 صبح | نویسنده : محسن | نظرات ()

 

دلم یک فیلم بلند می خواهد!


یک واقعیت عاشقانه


پر از سکانسهای باتو بودن


و


یک دکمه تکرار


.


.


.

 






تاریخ : جمعه 92/6/15 | 10:0 صبح | نویسنده : محسن | نظرات ()

 

دیوار مست و پنجره مست و اتاق مست!


این چندمین شب است که خوابم نبرده است


رؤیا «تو» مقابل «من » گیج و خط خطی


در جیغ جیغ گردش خفّاش های پست


رؤیای « من » مقابل «تو » - تو که نیستی!-


[دکتر بلند شد... و مرا روی تخت بست]


دارم یواش واش... که از هوش می رَ... رَ...


پیچیده توی جمجمه ام هی صدای دست


هی دست، دست می کنی و من که مرده ام


مردی که نیست خسته شده از هرآنچه هست!یا علم یا که عقل... و یا یک خدای خوب...


« - باید چه کار کرد تو را هیچ چی پرست؟!»


کمک!! من از... کمک!... همیشه... کمک!... خسته تر...


[مامان یواش آمد و پهلوی من نشست]


« - با احتیاط حمل شود که شکستنی ... »


یکهو جیرینگ! بغض کسی در گلو شکست!

 

 






تاریخ : یکشنبه 92/6/10 | 10:31 صبح | نویسنده : محسن | نظرات ()

 

چند وقت پیشها،حتی وقتی تنهای تنهای تنها می شدی!

 

باز قلبت ارام بود،باز یکی را داشتی!یکی بود قلبت را بسپاریش

 

و بروی به دنیای خیال و عشق و زندگی ات!

 

اما حالا«همراه اولت» عوض شده !!!

 

شاید برای همراه اولت اوای انتظار گذاشته ای!

 

.

 

.

 

.

 

چقدرگاهی بی انصافیم ما

 

 






تاریخ : یکشنبه 92/6/10 | 10:28 صبح | نویسنده : محسن | نظرات ()

 

خیالت را راحت کنم دیگر نه به گل

 

نه به باد

 

نه حتی به نیلوفران روی مرداب اعتقادی ندارم!

 

اعتقادم رابخشیدم به همان بادی که ردش روی صورتم ماند

 

توحق داشتی دلیل رفتنت هرچه که بود باشد

 

دل چرکینی من با هیچ دستمال محبتی پاک نمیشود

 

دارم بخشیدن رابه نخ میکشم

 

صبر راخجالت میدهم

 

چه خوب توی دلم نبودن راکاشتی

 

که درمیان زمستان بی رنگ این شهر

 

خون گریه کردن قرمز قلبم

 

تاآنسوی مرزهای انزوا تپید و توندیدی

 

حالاکه میخواهی باشدبرو ولی...

 

دیگرپشت سرت راهم نگاه نکن!!!

 

من به بیمعرفتی سرنوشتم ایمان اوردم

 

...

 

خواستم دیگرعاشق نباشم خواستم رنگ عشق را از زندگیم پاک کنم

 

خواستم دل ببرم

 

ازهرانچه باعاطفه نسبتی دارد

 

اما...

 

چه قدرسخت است دوست داشتن وفراموش کردن!

 

چه قدرتلخ است طعم

 

عشق چشیدن وترک ان...!

 

چه قدرمشکل است دل سپردن ودل بریدن...

 

 






تاریخ : یکشنبه 92/6/3 | 9:38 صبح | نویسنده : محسن | نظرات ()
       

.: Weblog Themes By BlackSkin :.