سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

 

دعاهای زیر از کتاب سومین جشنواره بین المللی«دستهای کوچک دعا»است

 

 .خدایا! دعا می کنم تا توی دنیا یه جارو برقی بزرگ اختراع بشه تا دیگه رفتگرا خسته نشن

 

!خدایا!کاری کن وقی ادما می خوان دروغ بگن یادشون بره

 

خدایا ماهی منو زنده نگه دار واگه مرد پیش خودت نگه دار

 

!و ایشاا... من بتونم خدا رو بوس کنم ومعلمامم منو بوس کنن

 

 خدایا در این لحظه ی زیبا و عزیز از تو می خوام تا به پدر و مادر همه بچه های تالاسمی پول عطا کنی

تا همه ما بتونیم داروی «اکس جید »رو بخریم واز درد و عذاب سوزن ها رها بشیمو توی خواب مثل بچه های سالم

.پروانه بگیریم واز کابوس سوزن ها رها بشیم

.

!خدای عزیز!در سال جدید کمک کن تا مادر بزرگم دوباره دندون در بیاره اخه اون دندون مصنوعی داره

 

پاهای من یه دعا دارن اونا کفش پاشنه بلند تلق تلوقی می خوان

!دعا می کنن که بزرگ شن که قدشون دراز بشه

 

.من دعا می کنم که خودمون نه!همه مردم جهان روز قیامت به بهشت برن

 

!خدایا!میخورم بزرگ نمی شم!کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شم

 

!خدایا!دست شما درد نکنه ما شما رو خیلی دوست داریم






تاریخ : سه شنبه 91/3/9 | 4:54 عصر | نویسنده : محسن | نظرات ()

دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت. اما نمی توانست با مادر شوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.

عاقبت دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت واز او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا به وسیله ان بتواند

مادر شوهرش را بکشد.

دارو ساز گفت که اگر سم خطر ناکی به او بدهد ومادر شوهرش کشته شود همه به او شک خواهند برد.

پس معجونی به دختر داد وگفت هر روز مقدار کمی از ان را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم کم کم در او اثر کند و او را بکشد.

و توصیه کرد در این مدت با مادر شوهر مهربان باشد تا کسی به به او شک نکند.

دختر معجون را گرفت وخوشحال به خانه بازگشت.

او هر روز مقداری از ان را در غذای مادر شوهر می ریخت وبا مهربانی به او می داد.

هفته ها گذشت و بامهر ومحبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر شد.

یک روز دختر نزد دارو ساز رفت و به او گفت:

دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم وحالا او را مثل مادرم دوست دارم ودیگر دلم نمی خواهد که او بمیرد،

خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تاسم را از بدن او خارج کند.

دارو ساز لبخندی زد وگفت:

دخترم!نگران نباش ان معجونی که به تو دادم سم نبود،

سم در ذهن تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است...

 






تاریخ : شنبه 91/3/6 | 11:58 عصر | نویسنده : محسن | نظرات ()
       

.: Weblog Themes By BlackSkin :.